محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2437

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خدا عز و جل بر شما فراهم آورده خبر يافتند و خدا ترس در دلهاشان افكند . » زبير گفت : « اين سخن مگوى كه به خدا اگر پسر ابى طالب بخر چوب نيابد با آن آن سوى ما آيد » و سوار برفت . گويد : وقتى جمع على از ميان غبار بيرون مىشد سوارى بيامد و گفت : « اى امير سلام بر تو باد » گفت : « سلام بر تو نيز باد » گفت : « اين جمع آمدند ، عمار را ميانشان ديدم و با او سخن كردم و با من سخن كرد . » زبير گفت : « عمار ميان آنها نيست » گفت : « چرا ، به خدا عمار ميان آنهاست » گفت : « خدا عمار را ميان آنها نياورده » گفت : « خدا عمار را ميان آنها آورده » گفت : « خدا عمار را ميان آنها نياورده » گويد : « و چون ديد كه سوار اصرار مىكند به يكى از كسان خود گفت : « سوار شو ببين راست مىگويد ؟ » گويد : پس او سوار شد و برفتند و من آنها را ميديدم ، اندكى كنار سپاه ايستادند ، آنگاه پيش ما بازگشتند ، زبير به يار خويش گفت : « چه ديدى ؟ » گفت : « اين مرد راست مىگويد » زبير گفت : « واى كه به بليه افتادم ! واى كه پشتم شكست ! » ( اين سخن از آن رو مىگفت كه حديثى از پيمبر آورده بودند كه گفته بود : يك گروه ياغى عمار را مىكشند . ) گويد : زبير به لرزه افتاد چنان كه سلاح وى تكان مىخورد و من با خودم گفتم : « مادرم عزادارم شود ، اين بود كه مىخواستم با او بميرم و با او زنده باشم ،